X
تبلیغات
دردودل

دردودل

توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست ؟ اسمون جائی نداره واسه من ت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:53  توسط رامین  | 

 

در اتاقی سرد و تاريک و نمور


چشم باران خورده زن سوت و کور


خيره در چشمان مردی مانده بود


جستجو می کرد در تنديس سنگ


لحظه تنهايی و نجوای ننگ


ضرب آهنگ طپش وا مانده بود


با صداهايی حقير و زير و پست


موج رنگين صدايش می شکست


در عبور از حفره های حنجره


روی دشت گونه هايش بی امان


خط سرخ اشک جاری و روان


از نگين های بلور پنجره


از چنين بی حرمتی سرخورده بود


چينی احساس نابش خورده بود


بر حجرهای پشيمانی و درد


در تمنا آبرويش می خريد


خنجر تيز کلامش می دريد


تار و پود محکم وجدان مرد


«ای سرگردان خشم و کينه ای


کاشيان کردی به ويران چينه ای


اولين برخوردمان را ياد کن


آن سخنهای دل انگيزت چه شد؟!


بعد باران اسب شبديزت چه شد؟!


با وفايت روح را آزاد کن»


مرد اما ناجوانمردی نمود


در جواب خواهشش سردی نمود


بی ترحم روی برگرداند و رفت


دخمه انديشه ها زن را فشرد


کوس رسوايی همه جانش فسرد


«آه!او اسب مرادش راند و رفت»


خرمن مهرش به نابودی کشيد


غنچه های کينه از ويرانه چيد


خنجر حنانه بر قلبش نشست


مرد در هر نقطه ای پا می گذاشت


رد پايی از خودش جا می گذاشت


زن به دنبالش روان هر جا که هست


در شبی تاريکتر از شام غم


در خيابان های سرد و نور کم


مرد در برخورد ماشين زير شد


در کنار پيکرش زن پر صدا


خنده ها می کرد بی هول و ولا


صبح از بهر نجاتش دير شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:39  توسط رامین  | 

 

گل من بي من از تو چه خبر؟


واسه دوريتون داره دل مي زنه پر


گل من بيا و باز با من بمون


واسه اين ترانه آبرو بخر


نازنين اي گل خوبم


بذار از عشقت بسوزم


پشت سيماي جدايي


رخ نازتو مي بوسم


توي اين شباي تاريك

 
بي من چه كارا مي كني؟


وقتي دلت بي من گرفت


با كي مدارا مي كني؟


گل من بدون تو


هواي بودن ديگه نيست


تو نبود نگاهتون


حوصله ي قصيده نيست


نازنين اي گل خوبم


بذار از عشقت بسوزم


پشت سيماي جدايي


رخ نازتو مي بوسم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:39  توسط رامین  | 

 چقدر سخته تو چشای کسی که عشقت رو

ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای

اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه

وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز

سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور

بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت

آروم زیر لب بگی گل من باغچه  مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:14  توسط رامین  | 

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
صيد افتاده به خونم، تو چه سان مي گذري
غافل از اندوه درونم...

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم گوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم ... تو نديدي

نگهت هيچ نيوفتاد به راهي که گذشتي، چو در خانه ببستم ديگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد گوئيا خانه فرو ريخت به سر من، بي تو من در همه ي شهر غريبم

بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغک پربسته نوايي

 تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي

چه گريزي ز بر من که ز کويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ... نتوانم
بي تو من زنده نمانم
 
من و درد جدايي ..... واي برمن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:7  توسط رامین  | 

 

تارعنکبوت و قاصدک

خنده ی تلخ ِ آدمک

 

شب کهنگی ِ رفتار

تب تشنگی ِ کردار !

 

همیشگی ترین شکست بی صدا

مرگ عروسک و سکوت ِ سُربی ِ ندا

 

فاخته های بی پر ، فاخته های بی بال

انجیر ِ بی انجیر و بهار خشک هر سال

 

کوچه ی زخمی ، کوچه ی بی یاد

توپ ِ تنهای خالی از باد

 

اسارت ِ نان و آ ب و فریاد

راستی !  من به مرگ زودرس تن داد ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:4  توسط رامین  | 

آقا اجازه !

 

 

آقا اجازه !

با اینکه خجالتی ام ولی اجازه می خوام یه کمی هم من حرف بزنم

بغضمو خالی کنم – حرف دلمو ، گرچه تکراری ِ ولی اینبار فریاد بزنم

 

چرا همش شما ببُرید و بدوزید و برامون تصمیم بگیرید ؟ !

مگه ما فهم نداریم – حس نداریم –

مگه ما جون نداریم – لب نداریم – شوق نداریم –

مگه ما برای فرداهامون آرزوهای خوب خوب نداریم ؟

 

خسته شدیم –

به خدا خسته شدیم از رنگ ِ سیاه

بذارید تنپوش ِ سیاهو دربیاریم از تن پاک ِ گیاه !

 

دیگه وقتشه که جشن بگیریم

ترا خدا اجازه بدید کمی هم شادی کنیم

بدون ترس حرف بزنیم – نگاه کنیم – !

با عشق قدم بزنیم و گرگم به هوا بازی کنیم 

 

آخه ما هم دوست داریم که دنیا را رنگی ببینیم

این عینک تیره را برداریم از چشامون و سرخو حقیقی ببینیم

 

خسته شدیم –

باور کنید که خسته شدیم از رنگ سیاه

آخه مدرک استادیمونو خیلی وقته که گرفتیم تو رشته ی گریه و زاری و مرگ و ریا !

نمی خوایم – ما نمی خوایم بقیه عمرمونم مثل بعضی ها بشه تباه

نمی خوایم بیهودگی ، روزای قشنگمونو زندونی کنه تو سلول تاریک شب ،

                                                                       پیش ِ عروس ِ ماه !

 

آقا اجازه !

انگشت ِ ما درازه

دُم خرافات خیلی بیشترتـَر درازه !

حرف مردم ، صد تا یه غازه

در دَهَن ِ مردمو که نمی شه بست

آخه مثل در ِ دروازه یه جورایی همیشه بازه

 

آقا اجازه !

خسته شدیم –

به خدا خسته شدیم از بیخودی ترسیدن

فکر نمی کنید دیگه بسمونه این همه نرسیدن ؟!

بذارید روسری هامونو از سرمون برداریم

لباس ِ رنگی بپوشیم ، دستمون تو دست هم ، ثابت کنیم به خودمون شک نداریم

 

آقا اجازه !

بذارید موهامونو بلند کنیم

یا که نه ، سیخ سیخی کنیم

ریش بذاریم – ریش نذاریم –

یا به قول شما ، عقده هامونو یه جورایی خالی کنیم

 

اگه نه ، حداقل بذارید خنده هامونو بین این همه فقیر ِ خسته تقسیم کنیم

یا اینکه یه بار دیگه آدمک مهربونی را روی میز کلاس ترسیم کنیم

 

ولی  اگه یه روزی – روزگاری

فکرمون خواست منحرف بشه ،

یا دستمون خواست کج بشه

یا نگاهمون ناپاک تر از شما بشه !

 

عیبی نداره – اجازه دارید – چوب بزنید –

گچ پرت کنید – پاهامونو ببندید به فلک یا کلاغ پر ببرید !

چشمغره برید – باهامون حرف نزنید –

اصلاً اسممونو از لیست کلاس خط بزنید

صندلی دستمون بدید – بگیریم بالا – اونم یه پا

یا اینکه اخراجمون کنید از همه جا –  تبعیدمون کنید پیش خدا !

ولی غیر از این ...

 

آقا اجازه !

داریم می شکنیم زیر بار نگاه

تـُرا خدا عشقو اشتباه نگیرید با گناه

 

اگه می شه بگید زنگو بزنن چون می خوایم از این کلاس و مدرسه بریم بیرون

بذارید برای یه بارم شده دوست داشتنو نفس بکشیم ، اونم بدون بوی خون !

 

اگه می شه بگید زنگو بزنن ، که خستگی داره بَد آزارمون می ده

بیشتر از اینش خطرناکه ، یه وقت دیدی دودمانتونو به باد می ده !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:3  توسط رامین  | 

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه


نگات به صد تا آسمون می ارزه


من از خدامه بکشم نازتو


تا بشنوم یه لحظه آوازتو


من از خدامه پیش تو بمونم


جواب حرفاتو خودم بخونم


من از خدامه بمونم دیوونه ات

 
سر بذارم رو شهر امن شونه ات


من از خدامه بمونی کنارم


منکه به جز تو کسی رو ندارم


من از خدامه که نباشه دوری


فقط دلم می خواد بگی چه جوری


من از خدامه که یه روز دعامون


بره تو آسمون پیش خدامون


به عشق اونکه بعد اون همه درد


خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:49  توسط رامین  | 

نه این قرارمون نبود توبی خبر بری


من خسته شم که تو بی همسفر بری


نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم


تو سرسپرده شی من جون به لب بشم


باور نمی کنم این تو خود تویی


این تو که از خودش بیخود شده تویی


باور نمی کنم عشق منی هنوز


گاهی به قلب من سر می زنی هنوز


وقتی زندونی تو هوس مثل پروازی تو قفس


این رسم همراهی نشد ای همنفس


وقتی قلبت از من جداست سرگردون بی هم صداست


انگار دستت با دست من نا آشناست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:46  توسط رامین  | 

تو را می خواهم و دانم که هرگز 

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 

 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 

 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن 

 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز

 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش 

 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط رامین  |